X
تبلیغات
هفت آسمان باش برای پرنده بودنم

قاصدک برایم کامنت گذاشته :

چقدر تو بهاری ...

آیا همین لبخندِ عمیقی که بعدِ خواندنِ کامنتِ ساده ولی پرانرژی و زیبایش رویِ لبهام نشسته ارزشش را ندارد که این پست سنجاق شود به Little things that are full of good sens؟

حتما که دارد : )


برچسب‌ها: Little things that are full of good sense
+ نگارش در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت توسط دخترِ بهار |

خیلی قبل تر ها گفته بودم که اتاقِ جدیدم را دوست ندارم . که هیچ به هم نمی آییم . ( + )

حالا بعدِ گذشتِ زمانی حدودِ دو سال باز هم می دانم و می داند که هیچوقت به اندازه ی اتاقِ قبلی ام دوستش نخواهم داشت اما تمامِ تلاشم را جهتِ بخشیدنِ زیبایی و روح به تنِ سردِ او و زندگیِ خودم می کنم .

 

photo by me

+ تغییراتِ دیگری هم در راه است . به زودی اگر خدا بخواهد : )


+ نگارش در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت توسط دخترِ بهار |


"ز" را زیاد نیست که می شناسم . شاید شش هفت ماهی بشود که رابطه مان با هم جدی شده . از من بزرگ تر است و بی نهایت دوست داشتنی . از آن دوست هایی است که در کنارِ بزرگواری و خانومی و با معرفتی اش ، شیطنت هایِ زیر پوستیِ تُردی دارد که چاشنیِ لحظاتِ خوبِ با هم بودنمان است . امسال اولین عیدِ دوستی مان بود و "ز" برایم با دستهایِ خودش کیفِ چرم دوخته ، گیره ی روسریِ قلبی و نگین دار خریده و یک بسته ی بزرگِ فیروزه ای شکلاتِ تلخ ( دقیقا مطابقِ سلیقه ام ) با خودش به اتاقم آورده بود . حالا که مشغولِ نوشتنِ این پستم یکی از شکلات هایش در دهانم و شیرینیِ نعمتِ حضورِ خوبش در زندگی ام میانِ دلم مشغولِ آب شدن است . الهی که باشیم همیشه برایِ هم .

"آمین"


photo by me
+ نگارش در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت توسط دخترِ بهار |

یکی از روزهایِ آخرِ اسفند که من اهواز نبوده ام پستچی برایم دو بسته ی دوستی آورده بود . هرچند نبودم تا همان موقع بازشان کنم اما به محض بازگشتم در آغوش کشیدمشان و بعد که خوب بوییدمشان بازشان کردم و لبخندی شدم . بسته ی پستی داشتن خوب است . بسته هایِ پستیِ دوستی خیلی خیلی خوب است . عطرِ دستهایِ دوستانمان را دارد . رنگِ قلبهایِ دوستانمان را دارد . رفاقتشان طلایی رنگ است که باید ثبت شود میانِ روزهایِ زندگی : )

زهرا و زینبِ عزیزم ممنونتانم هزاران بار . الهی که باشیم همیشه برایِ هم . "آمین"





photo by me

+ نگارش در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت توسط دخترِ بهار |


هفت آسمانم را غبار گرفته . صاحبخانه نیست و غربتی عجیب دارد فضایِ خانه ام . گویی کسی نابهنگام و نا گریز شبی خودش را ترک کرده و گهگاهی بی میل و نا گزیر آمده و رفته ... شیشه هایِ پنجره ها لک افتاده و دیوارها را لایه ای خاک پوشانده . چندتا از چراغ ها سوخته . لولایِ در و پنجره ها جیر جیر می کند . بارش هایِ شدیدِ زمستانِ نود و دو خسارت ها و شکستگی هایی به جا گذاشته .. آب در کتری بس که ساکن مانده گندیده . قوریِ کوچکم تمام لکِ تیره ی چایِ مانده شده . کتاب هام هر کدام سویی ساکت و پر رخوت چشم ها را بسته اند و گهگاهی مگر خمیازه ای یا از این پهلو به آن پهلو شدنشان سر و صدایی ایجاد کند و گرد و خاکی به هوا بلند کند . ساعتِ مچی ام یک ساعت عقب است هنوز و ساعتِ چوبیِ رویِ میزم رویِ ساعتِ چهار و بیست و پنج دقیقه ی نمی دانم کدام شب یا روز متوقف شده و عقربه ی ثانیه شمارش درجا می زند ... برگِ اسفندِ تقویمِ رومیزیِ نود و دو ام همانطور دست نخورده با بیست و نه روزش به روبرو خیره مانده . آینه را غبار تار کرده .. قاب هایِ رویِ دیوار هم همینطور .. جانمازِ ترمه ام ، فرش زیرِ پا ، میز و صندلی ام ، روتختیِ چهارخانه ی سفید و زرشکی ام ، طبقه هایِ کتابخانه ام ، جلدِ کتاب هام ، دمپایی هایِ رو فرشیم ، آباژورِ کنارِ تخت ، دفترچه هایِ عزیزم ، عروسک هام ، لاک هام ، عطرهام ، مدادها و خودکارها و مقواهام ، کشتی هایِ کوچکم ، جعبه چوبیِ طرح دارم ، لپ تاپم ، پرده هایِ نسکافه ایِ اتاق ، لباس هایِ توی کمد و کشوها ، جزوه هام ، دست نوشته هام ، عکس هام ، یادگاری هام ، کلکسیون هام ، صدف ها و سنگ هام ، آلبوم هام ، سی دی ها و فیلم هام ، مجله هایِ دوست داشتنی ام و خیلی چیزهایِ دیگر ، همه و همه را لایه ای خاک پوشانده . انگار که غریبی مان بشود با هم . هیچ کداممان سکوت را نمی شکنیم . تظاهر می کنیم که همدیگر را نمیشناسیم و هیچ ربطی به هم نداریم . نه گلایه ای ، نه لبخندی ، نه شکوه ای ، نه حتی هیچ آهی ، حرفی ... هیچ و هیچ ...

می نشینم رویِ تختم .. دلتنگم و دلتنگی واژه ی غریبی نیست میانِ حرفهام .. دلتنگم اما این بار دلتنگِ خودم . دلتنگِ دخترِ بهارم که با خودش و با ربط ترین چیزها به خودش غریبی می کند . دلتنگِ دو کلمه حرفِ خودمانی .. دلتنگِ چند قطره اشک بی اضطراب .. دلتنگِ یک لبخندِ ساده و بی هوا اما عمیق .. دلتنگِ یکدفعه زدن زیرِ یک آوازِ عاشقانه .. دلتنگِ شب بیداری هایِ صمیمانه با خود .. دلتنگِ کتاب خواندن هایِ با ذوق .. دلتنگِ شوق برایِ نوشتن .. دلتنگِ واژه هام .. دلتنگِ شاخ و برگِ درختِ رویاهام .. دلتنگِ موهام ، دستهام ، دلم ، چشمهام حتی ... دلتنگم و این نوع دلتنگی غریب است اما کهنه .. دلتنگی ای که همه اش با پس زدن همراه شد و به ویرانی ختم شد . من خویش را ترک کردم و لحظه ی وداع به هیچ چیز فکر نکردم که حالا همه چیز با من غریبگی می کند ...

نود و دویِ من بنایی بود که رویِ زیرساختِ سستِ نود و یک بنا شده بود . نود و دویِ من پر از تاوان بود . تاوانِ روزها و تصمیم ها و کارهایِ نود و یک َم . باید هم ویران می شد .. اصلا چه خوب که ویران شد . نود و دویِ من روزهای خوب کم نداشت ولی روهایِ بدش خیلی بیشتر از خوبش بود . نود و دو من زشت شده بودم . که داشتم تاوان می دادم و روز به روز زشت تر می شدم . له تر می شدم . ساکت تر می شدم . نود و دو من خودم را کمتر دوست داشتم و بیشتر تنبیه کردم . نود ودو من چند سال پیرتر شدم . نود و دو برایِ من سالِ تاوان بود . تاوانِ اشتباهاتی که کرده بودم . تاوانِ کم خواهی هایم ، زیاد از حد مایه گذاشتن هایم ، درک کردن هایِ افراطی ام ، مراعات کردن هایِ خارج از اعتدالم . نود و دو من تاوانِ دوست نداشتنِ و از یاد بردنِ خودم را دادم . تاوانِ بیش از حد با خودم جنگیدن را . تاوانِ لت و پار کردنِ ظریف ترین ابعادِ روحی ام را حتی ...

حالا اما نود و سه در این لحظه  که نشسته ام و مشغولِ تایپ کردنِ این جملاتم آرامم . آرامم و در سرم فکرهایی تاب می خورند که اگر خدا بخواهد منجر به آمدنِ روزهایِ خوبی خواهند شد . خیلی از حس هایی که در خودم کشته بودم را کاشته ام تا جوانه بزنند . تا دوباره از نو شروعشان کنم . خیلی از رویاهایم را دوباره از سرِ سطر آغاز کرده ام و برایِ خیلی از اهدافم فکرهایی کرده ام و فکرهایی باید بکنم . خیلی کارها دارم که باید برایشان زمان بگذارم . خیلی حرف ها دارم که باید بنویسمشان و خیلی بیشتر از پیش باید با خودم مهربان باشم . حالا همین ساعتِ دیروقتِ نیمه شب که برایِ خودم نسکافه درست کرده ام ، آرام میانِ سطرهایِ زیبایِ نوت بوکِ گل گلی ام شعر* می نویسم و هر چند دقیقه یک بار به عیدی هایی که برایِ خودم خریده ام نگاه می کنم و لبخند می زنم .

 

photo by me

*

پس این ها همه اسمش زندگی است:

دلتنگی ها، دل خموشی ها، ثانیه ها، دقیقه ها 
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد 
ما زنده ایم، چون بیداریم 
ما زنده ایم، چون می خوابیم 
و رستگار و سعادتمندیم، 
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی 
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم 
خوشبختیم، زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست 
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند 
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند 
و فکر کن! 
واقعا فکر کن که چه هولنک می شد اگر از میان آواها 
بانگ خروس را بر می داشتند 
و همین طور ریگ ها 
و ماه 
و منظومه ها 
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید 
زیرا دوست داشتن، خالِ بالِ روحِ ماست.

 

"حسین پناهی"

+ نگارش در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت توسط دخترِ بهار |

بابا بزرگ که رفت .. خیلی چیزها دیدم .. خیلی چیزها فهمیدم .. خیلی حرفها هست که باید بنویسمشان .. اما کم کم . زمان می خواهد نوشتنشان . باید آهسته آهسته به واژه بکشانمشان .

اما حالا آمده ام که بگویم امروز پانزده صفحه از تقویمِ نود و سه ام را در بهتِ چگونه گذشتنشان برگ زدم و بالایِ صفحه ی شانزدهم نوشتم به نامِ خدا . سلام

 

+ رفقا سپاس که همیشه در خوشی ها و ناخوشی ها هستید . دعایتان می کنم که الهی هیچوقت هیچ عزیزی از کنارتان نرود . الهی آمین .


+ نگارش در شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت توسط دخترِ بهار |


تویِ همان روزهایِ شلوغ پلوغِ اسفندماهِ یخ زده و بی مروتِ نود و دو با تمامِ نبودن هام و بدحالی هایم ، یک گوشه ی دلم یادتان را گذاشته بودم تا به رسمِ رفاقت و مهربانی هایتان ، بهار هدیه کنم به دل ها تان ، دستهاتان ، چشمهاتان ... صبح های خاکستری و نیمه خشک و نیمه سردِ اسفندماه چند دقیقه ای زودتر از معمول از خانه می زدم بیرون و خودم را به گل فروشِ سر خیابان می رساندم و میانِ گلدان هایش قدم می زدم و به یادتان عکس می گرفتم و میانِ رنگارنگیِ بی نظیرشان اسمِ تک تکتان را زیرِ لب می آوردم و برایِ هر روزتان زیبایی و صفا آرزو می کردم .. دستهایِ من سرد بود .. خاک سردتر .. به خودم نهیب زدم که یالا ، زود باش ، تا آمدنِ مادرت بهار چیزی نمانده .. در دلِ خاک نخفته ای .. جوانه نزده ای .. شکوفه نکرده ای ... دخترِ بهاری که شرمنده می کنی بهار را .. که زیرِ سوال می بری اعجازِ ریشه و اصالتش را .. که نومید می کنی دستی که ورق می زند فصل ها را ...

یک شب آرام به موهام شانه زدم ، پیراهنِ سبز رنگِ ساتنم با حاشیه هایِ کرم رنگ را تن کردم و چندباری رویِ گردنم درست زیرِ لاله ی گوشهام از عطرِ مگنولیایِ قدیمی ام زدم .. بعد هم پنجره را باز گذاشتم و آرام دراز کشیدم و اجازه دادم بادِ سردی که از پنجره ی نیمه باز واردِ اتاق می شود آرام آرام بپیچد لایِ انگشتهای پاهام و بیاید بالاتر و تنش را بیشتر بساید به پوستِ تنم ، زیرِ پیرهنم نفس بکشد با من .. شب بدرخشد تویِ چشمهام .. ماه بتابد رویِ موهام .. ستاره بوسه بکارد رویِ لبهام .. خواب مرا در آغوش بکشد .. باد هم چنان بوزد و بپیچد و سپیده که سر زد ، آفتاب سرش را خم کند ، گیسوانش بیفتد رویِ تنم ، دستهایِ کوچکِ جوانه ها را بگیرد و آرام بکشد بالا .. قلقلکم بگیرد .. چشم باز کنم .. ببینم شب آمده بود .. من در هم آغوشیِ باد و بوسه آبستن شدم .. مست شدم .. به خواب رفتم .. صبح با لبخندِ خورشید فارغ شدم .. جوانه زده ام .. سبز شده ام .. به زودی شکوفه می کنم .. بهار می آید .. دخترِ بهار می شوم ....

+

سالی گذشت بر دلهایمان
سوختند و شکستند و بازیچه شدند
شاید
کسی چه می داند
بر هر دلی ، در هر دلی چه گذشت
و باز هم طپیدند
این کوبش های درد و حسرت و عشق همه بر دل هایمان رفت کمابیش
این صندوقچه های پاندورای اسرار آمیز
به قول دوستی باید بگویی مشان
نه خسته دل ... نه خسته دل ...
"بتول مبشری"

+ نگارش در شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت توسط دخترِ بهار |

همین آخرین هفته ی نود و دو که قرار بود با دست پر بیایم و برایتان بهار بیاورم ، به عزای بابابزرگم نشستیم ..

بابابزرگ یکشنبه ظهر نمازش را خوانده بود و با ادبیات صادق و صریح خودش بلند دعا کرده بود که خدایا عید بچه هایم را خراب نکن . بعد هم خوابیده بود و دیگر بلند نشده بود ...

همگی قرار عاشقانه ی غریبانه ای گذاشته ایم تا نود و سه را کنار مزار پاک بابابزرگ و پسر شهیدش (دایی ام) تحویل کنیم..


کاش قدر هم را قبل اینکه از کنار هم برویم بدانیم ...


برای آرامش دل های داغدارمان دعا کنید خواهشا.


+ همین حالا که این پست را با گوشی و کندی سرعت نت سیم کارتم می گذارم ، پیشاپیش برای تک تکتان سالی زیبا و آرام و غرق در نور آرزو می کنم .

"آمین"

+ نگارش در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت توسط دخترِ بهار |

هدف را خوب می دانستم چه باید باشد  اما راه را پیدا نمی کردم . یا که هر راهی را می رفتم تهش می خوردم به بن بست و دوباره روز از نو روزی از نو . خیلی قبل تر ها کشف کردم که برایِ یک سری دردها که در وجودِ یک سری آدم ها هست پاک کردنِ صورت مسئله بهترین جوابِ قابلِ حصول است . چرایش را هر کسی خودش بهتر می داند . اما برایِ منی که هدفم کم اشک ریختن بود و تمامِ راه هایِ ممکن را رفته بودم و نتیجه ای نگرفته بودم ، پاک کردنِ صورت مسئله بهترین راهِ ممکن بود . صورتِ مسئله خودم بودم که هیچ رقمه آدم نشد . خواستم سوزن کنم تویِ چشمهاش که نبیند ، بعد بکنم تویِ گوش هاش که دیگر نشنود ، بعد نخش کنم لب هایش را بدوزم به هم که دیگر حرف نزند . اما نشد . نه اینکه نکردم . کردم . اما دوباره شد مثلِ روزِ اولش . نخواست که اشکهاش را بخورد تا سنگریزه بشوند تویِ دلش بعد هی این سنگ ریزه ها زیاد شوند ، کوه بشوند و دیگر حتی اگر هم بخواهد اشکهاش نریزند . فقط شاید آن وقت هایی که خیلی بهش فشار می آید مثلا لاله ی گوش هاش قرمز شود و ذُق ذُق کند . همین .. نه بیشتر .. اما نشد ... خُب این خودم را باید یکجوری سرش را گرم می کردم . حالا که قصدِ آدم شدن نداشت باید شیره اش را می کشیدم تا حتی اگر هم بخواهد دیگر نایِ اشک ریختن نداشته باشد . یک روز صبح دستش را گرفتم بردم چندین جایِ شهر گذاشتم تویِ حنا و وقتی با یک حسابِ سر انگشتی مطمئن شدم که دیگر وقتِ اضافه ای برایش باقی نمانده یک تاکسی گرفتم و آوردمش خانه و با خیالِ راحت گذاشتم آن شبِ آخر را هرطور که دوست دارد صبح کند . از آن روز به بعد هر صبحِ زود بلند می شود و پایش را که از خانه میگذارد بیرون تا شب خیالم راحت است که حتی یک ساعت هم برایِ خودش وقت ندارد که بنشیند و فکر کند و شاید در این فکر کردن ها دلش یادش بیاید که اشکی هم باید بریزد . که اگر هم وقتی پیدا کند آنقدر اطرافیانش برایش کار ردیف کرده اند که باز هم ...

راستش امروز دلم برایش سوخت . خسته بود . خیلی خیلی خسته . زانو و مچِ دستِ چپش درد می کرد ، چشمهاش می سوخت و سرش گیج می رفت . اما دوباره هم صبحِ زود بلند شد و از خانه زد بیرون . پلیسِ به علاوه ی ده ، اداره ی گذرنامه ، بانک ، خانه برایِ آماده کردن و راهی کردنِ خواهر کوچیکه به مدرسه ، انجامِ تکالیفِ کلاس خط ، رفتن به کلاسِ خط ، رفتن بازار برایِ انجام دادنِ چند خریدِ ضروری ، داروخانه ، برگشتن به خانه و گرم کردنِ شام برایِ بابا ، آماده کردنِ چای ، جارو زدنِ اتاق ، آماده کردنِ وسایلِ باشگاهِ فردا صبح ، دوش گرفتن و بعد هم خواب به اضافه ی خیلی کارهایِ دیگرِ ریز ریز میانِ این ها که گفتم . امروز هم مثلِ هر روز قاشق قاشق مشغولِ خوردنِ آشی بود که دسپختِ من بود برایش که ساعت یازده و ده دقیقه ی ظهر یک دفعه از شیشه ی جلویِ ماشین چشمهاش چیزی را دیدند که نباید می دید .. اما دید .. بعد من می دانستم که اگر اشک نریزد دلش می ترکد و حتی تر ممکن است از سینه اش بزند بیرون و چند تا از دنده هایش هم ناکار کند . اما نشد .. نشد جلویِ آدم هایِ بیرون .. نشد وقتی رسید خانه و پایِ گاز تند تند سیب زمینی سرخ می کرد .. نشد وقتی حواسش به شمردنِ نقطه هایِ سینِ نه نقطه ای که می نوشت بود .. نشد وقتی داشت می دوید تا به کلاسش برسد .. نشد .. و همینطور تا شب نشد .. هر بار وقت برایِ گریه کم بود .. هربار همه نامحرم بودند .. هربار هیچ محرمی نبود .. هر بار تنها نبود .. و تویِ هر بار از این وقت برایِ گریه نبودن ها بیشتر و بیشتر دلش باد می کرد .. کبود می شد .. و من از ترس پوستِ لب هام را با دندان می کندم و کاری از دستم بر نمی آمد .. وقت برایِ گریه نشد تا همین حالا که مشغولِ تایپ کردنِ این چیزهاست دلش ترکید .. اول گوش هام را گرفتم از ترس .. اما دلش بی صدا ترکید .. بی اشک ترکید .. و او هنوز بی اعتنا به ویرانیِ پیش آمده مشغولِ تایپ کردن است .. فقط دلم می خواست یک حرفی را آرام بگویمش . بگویمش که به خدا تمامِ این کارها برایِ خودش بود و هیچ فکر نمی کردم که خطرِ ترکیدنِ دلش تا این حد قرار بوده جدی بشود ... فقط دلم می خواست همین یک حرف را آرام بگویمش ....

+ نگارش در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت توسط دخترِ بهار |

اینکه سرِ آدم شلوغ باشد به نظرم زیاد بد نیست . اینکه روزها و بیست و چهار ساعتشان را با برنامه بگذرانی خوب هم هست . اینکه فعالیت هایِ ورزشی ات را از رفتن به باشگاهِ ایروبیک به چند ساعت بیشتر در هفته و رفتن به باشگاه بدن سازی افزایش دهی خوب است . اینکه کلاسِ خطِ تحریری را شروع کرده باشی و سه روز در هفته و هر بار دو ساعت در آن کلاسِ آرام با آن پنجره ی بزرگِ دوست داشتنی اش مشقِ خط کنی خوب است . اینکه کتاب بخوانی حتی شب هایِ خیلی دیر با یک چشم بسته و یک چشمِ باز خیلی خیلی خوب است . اینکه تمامِ اخبارِ پیرامونِ یافتنِ کار را زیر و رو کنی و آخرِ سر هم بیکار باشی زیاد خوب نیست . اینکه یکی آن ته ته هایِ دلت بگوید دِ بلند شو شروع کن دوباره درس خواندن برایِ کنکورِ آزاد را هیچ و هیچ خوب نیست . اینکه اوضاعِ بازارِ بورس و سهام مناسب نیست هیچ خوب نیست . اینکه در همان وقتِ کمی هم که خانه هستی کارهایِ خانه را در این همه نبودنِ مامان انجام بدهی ، برایِ خواهر کوچیکه حسابی بزرگ تری کنی ، به تلفن هایِ خانه جواب بدهی ، خوابهایِ آشفته ی در شلوغی و کم مدت داشته باشی ، بی شارژی و اس ام اس هایِ بی جواب مانده ی طولانی مدت داشته باشی ، اینکه دوستهات از تو دلخور باشند که بی معرفت شده ای ، که عوض شده ای ، که یک آدمِ یخِ ماشینیِ بی حرف و پر سکوتِ قابلِ نادیده گرفته شدن شده ای و خیلی اینکه هایِ دیگر اصلا خوب نیست . حتی تر اینکه وقت نکنی بیایی این اینکه ها را بنویسی اصلا اصلا خوب نیست .

 

+ کامنت های ِ خصوصی و عمومی و ایمیل ها را در اسرعِ وقت جواب می دهم و به خانه هایِ دوست داشتنیِ تک تکتان هم سر می زنم . ممنون که هستید رفقا

+ نگارش در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت توسط دخترِ بهار |

من امروز برایِ ده دقیقه تویِ شهرِ خودم گم شدم . من امروز ده دقیقه ی تمام که قدرِ چند ساعت گذشت تویِ خیابان هایِ شهرِ خودم ، کنارِ دیوارهایِ آبی رنگِ مترویی که هنوز هیچ خبری از کامل شدن و افتتاح شدنش نیست ، میانِ یک عالمه ماشینِ ریز و درشتِ تک سرنشین و چند سرنشین گم شدم . من امروز ده دقیقه ی تمام گم شده بودم و ماشین ها با سرعت هایِ سرسام آور از همه طرف به سمتِ من می آمدند و هیچ پلیسی آنجا نبود تا جریمه شان کند . هیچ چراغِ راهنمائی آنجا نبود تا بالاجبار کنترلشان کند که بتوانم از میانشان به سویِ دیگرِ خیابان بروم . من امروز ده دقیقه ی تمام مغزم قفل کرده بود و پاهام چفت شده بود به هم و احساس می کردم رگ هایِ خونیِ دستم از دو طرف مسدود شده بودند . پشتِ عینکِ آفتابیِ شکلاتی رنگم بغضِ این چند روز هجوم آورده بود و بی اختیار از چشمهایم چکه می کرد . راننده هایِ جوان به من می خندیدند و حرف هایِ مو به تن سیخ کن می زدند و پیرتر ها برایم بوسه می فرستادند . این آدم ها برایِ دختری با مقنعه ی مشکی بدونِ اینکه حتی یک تارِ مویش هم بیرون باشد و عینکِ آفتابیِ شکلاتی و مانتویِ گلبهی که تویِ کیفِ رویِ شانه اش دفترِ طرحِ بته جقه ی نارنجیِ کلاس خط اش بود که تا ده دقیقه ی دیگر شروع می شد ، چشم و ابرو و دهن تکان می دادند و من هِی تند و تند خطِ لبِ آجری رنگش را می خورد و چشمهاش را پشتِ عینک هِی اینور و آنور می چرخاند تا که شاید قفلِ مغزش بشکند ، تا که به یاد بیاورد الان کجایِ شهرش ایستاده است و برایِ رسیدن به کلاس خط اش باید کدام طرفی برود ...

ساعت از پنج گذشت .. من از خیابان عبور کرد و زیرِ هیچ کدام از آن ماشین ها له نشد ولی زیرِ نگاه ها و حرف هایِ راننده هایشان چرا .. من هِی قدم زد .. هِی کنارِ خیابان منتظرِ یک تاکسیِ زرد رنگ ایستاد .. هِی هیچ تاکسیِ زرد رنگی از آنجا عبور نکرد .. هِی هر ماشینِ همه رنگی برایش بوق و چراغ و چشمک زد .. من هِی خودش را جمع کرد .. هِی تویِ خودش مچاله و مچاله تر شد .. هِی نفسش را حبس کرد .. هِی پوستِ لبهایش را با دندان کند .. هِی با خودش تکرار کرد که باید آرام باشد .. هِی به خودش دلداری داد که نترس .. هِی از گوشه ی خیابان تویِ پیاده رو راه رفت و سعی کرد وانمود کند که کَر است .. که کور است .. هِی خواست نترسد از سگ هایِ ولگردِ آزاد با زبان هایِ آویزانِ و چشمهایِ از حدقه بیرون زده ، که به سمتش می آمدند .. هِی محکم و محکم تر ناخن های پوست پیازی رنگش را مشت کرد و تویِ دستهاش فرو کرد .. هِی زیرِ لب صلوات فرستاد .. که نه تاکسیِ زرد رنگی نه اتوبوسی و نه حتی آشنایی از آنجا عبور نمی کرد . که تمامِ تماس هایی که با آشناهاش می گرفت بی پاسخ می ماند .. که هِی دلش پشتِ بوق هایِ ممتد و یکنواختِ آزادِ پشتِ گوشی بیشتر و بیشتر خالی می شد .. هِی همینطور ساعت بیش تر از کلاسش می گذشت و او هِی همینطور گم می شد که پیدا نمی شد .. که پیدا نمی شد .. که پیدا نمی شد ....

منِ هر روز غریب در کنارِ آشناهایم ، امروزبرایِ ده دقیقه در زادگاهم غریب ماندم و هیچ کس نفهمید نباید به آدمی که در شهرِ خودش هم گم می شود اینطور ظلم کرد . هیچ کس هم نفهمید برایِ کسی که در خانه شان غریب است ، غریبی در زادگاهش حتما باید خیلی دردآور تر باشد حتی به قدری که بخواهد سرش را بکوباند تویِ سینه ی ستبرِ یک کوه و مغزش تکه تکه بپاشد به خرده سنگ ها و درجا بمیرد از این درد بمیرد ، از این غربت بمیرد ، از این زجر بمیرد ... هیچ غریبه ای این ها را نفهمید و هیچ آشنایی هم نفهمید که من امروز ترسیده ترین و تنها مانده ترین دخترِ شهر بودم که برایِ ده دقیقه در شهرِ خودم گم شدم و قلبم چندین بار تا مرزِ ایستادن رفت و نزدیک بود برنگردد و به کلاسِ خط م نرسیدم و تا ساعتِ ششِ عصر از این همه غریبی ام به خودم لرزیدم و هزار بار مُردم ... هیچ کس نه فهمید و نه پرسید !

+ نگارش در دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت توسط دخترِ بهار |

مهر / بخشش / رفاقت / انرژی مثبت / معرفت یا هر چیزِ دیگری که اسمش را می گذاریم را می شود گنجاند در یک لبخند . نه ؟ می شود پیچاندش میانِ منحنی هایِ بی نظیرِ لبخند یا همان دو نقطه پرانتز بسته هایِ مجازی و از صمیمِ قلب تقدیمش کرد به دوست هامان .

برایِ یکی از دوستانِ با معرفت و قدیمیِ مجازی ام که همیشه لبخندهایِ کشدار برایِ همه به یادگار می گذاشت به اندازه ی دل هایِ پر سخاوت و مهربانتان لبخند می خواهم . می خواهم خواهش کنم همراهِ من برایِ روزهایِ سختی که می گذراند بی نهایت لبخند و انرژی بفرستید .


+ نگارش در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت توسط دخترِ بهار |

مطالب قدیمی‌تر