خدایا؛

نکند نشسته ای بر دورترین ستاره ی کهکشان راه شیری ؟!

+ نگارش در جمعه بیستم تیر 1393ساعت توسط دخترِ بهار

که آدم ها سیگارشان رویِ یک جایی از دلت خاموش می کنند که جایِ سوختگی اش تا ابد لک می ماند ..
+ نگارش در جمعه ششم تیر 1393ساعت توسط دخترِ بهار |

 

"و کوه طظنین انداخت" خالدِ حسینی تمام شد . نسبت به دو کتابِ قبلی اش برایم در جایگاهِ سوم قرار دارد . دوست داشتم نظرِ تخصصی تری بر این کتاب می نوشتم اما نمی توانم . چون وقفه هایِ بسیار طولانی در روندِ خواندنش افتاد که خود بخود باعث شد در هر داستان و شخصیت هایش بیشتر تعمق داشته باشم تا بر کلِ کتاب .

کتاب با قصه ای شروع می شود که صبود برایِ پری و عبدالله تعریف می کند . قصه ای که در همان ابتدا به خواننده روندِ داستان را می فهماند . و این به خودیِ خود جسارتِ بالایی را در نویسنده می طلبد که بعد از لو رفتنِ کلیتِ داستانش در چند صفحه ی ابتدایی آن هم به اختیارِ خودش ، خواننده هنوز به او وفادار بماند و تن به خواندنِ چهارصد و شانزده صفحه کتاب بدهد. که به شخصه چنین نوعی از داستان نویسی را پیش تر تنها در یکی دیگر از کتاب هایم به نامِ "رزِ گمشده" نوشته ی سردار ازکان مشاهده کرده ام .  

در این کتابِ خالدِ حسینی تعددِ شخصیت ها و فضا ها و حتی داستان ها بیشتر از دو کتابِ قبل شده است . به طوری که می توان گفت در بطنِ موضوعِ اصلی که داستانِ پری و عبدالله است چندین قصه ی دیگر روایت می شود . که هر کدام در یک یا چند فصلِ مجزا مطرح می شوند بطوری که نخواندنِ سرگذشت هایِ برخی از شخصیت هایِ کتاب هیچ گونه خللی در داستانِ اصلی ایجاد نمی کند . من ویژگیِ بارزِ  این کتاب را  روایتِ روابط و جزئیاتشان و نگاهِ عمیق و موشکافانه به آن ها می نامم و به نویسنده ی کتاب بابتِ این دقت و ریز بینی و شرحِ روابطِ میانِ انسان ها و ظاهر و باطنشان بصورتی جذاب و گیرا و نه کسل کننده احسنت می گویم . و خواندنش را بهتان توصیه می کنم .

کتابِ من ترجمه ی خانمِ مهگونه قهرمان است که ترجمه ای روان و گیراست . قیمتِ کتاب شانزده هزار و پانصد تومان و ناشرِ آن نشرِ پیکان است .

 در زیر چند قسمت از کتاب را برایتان نوشته ام تا اگر هم وقتِ خواندنش را نداشتید ازش بی نصیب نمانید .

 

ژولین پرسید که او در ریاضیات چه چیزِ جالبی دیده ، و پری گفت که ریاضی برایش آرامشبخش است. با آن واقعیت هایِ پایدار و قوانینِ تغییر ناپذیرش به او آرامش می دهد . شاید پاسخ ها را ندانی ، اما می دانی وجود دارند . می توان پیدایشان کرد .

 

 

احمقانه است که انسان خود را در برابرِ این دنیا باز و بی سلاح قرار دهد. یک عمر نگرانی و غصه. دیوانگی است که فکر کنی دنیایی که هیچ سلطه ای بر آن نداری، چیزی را که بیش از هر چیز برایت ارزشمند است از تو نخواهد گرفت . این که فکر کنی دنیا درصددِ نابودیِ تو برنخواهد آمد.

 

 

زیبایی هدیه ای بزرگ است که تصادفی و بی توجه به شایستگیِ انسان ها به بعضی داده می شود .

 

 

با این حال وقتی چمدانم را رویِ زمین می اندازم، احساس می کنم چیزی کم است. انگار در هر شی ء یا در هر گوشه ای از این خانه سوراخی پیدا شده.سال ها زندگیِ مادرم کنارِ تالیا در این خانه، برایِ من زمانی خالی و بی نقش و نگار است. من غایب بوده ام. در همه ی اوقاتی که آن دو  برایِ صرفِ غذا پشتِ میز می نشستند من غایب بودم. در خنده هایشان ، بگو مگوهایشان، دلتنگی ها، بیماری ها. در تمامِ امورِ روزمره ی کسالت بار که گذشتِ زندگی را رقم می زند. من در هیچ یک از آن ها حضور نداشتم. ورود به خانه ی دورانِ کودکی ام گیج کننده است. احساسِ سر در گمی می کنم. مثلِ این است که آخرِ کتابی را بخوانی که سال ها پیش نیمه کاره رهایش کرده بودی .

+ نگارش در پنجشنبه پنجم تیر 1393ساعت توسط دخترِ بهار |

بیماریِ خاله باز دوباره اوت کرده . یک سالِ پیش همین حدودا بود که متوجه شدیم خاله به بیماریِ بدی دچار شده . آزمایش پشتِ آزمایش . تشخیص هایِ اشتباه و چندگانه . تجویزهایِ پی در پیِ داروهایِ کمیاب و گران قیمت . و در نهایت مشکوک به رماتیسمِ قلبی و لوپوس و سرطان و قطعِ امید کردنِ دکترهایِ اهواز . یک هفته و نیم از ماه رمضون گذشته بود و همه روز و شب تشنه و گشنه بس که دوندگی کرده بودیم و جوابِ رد از دکترها شنیده بودیم ، نایی برایمان باقی نمانده بود و بعدِ برگشتن از پیشِ خاله وقتِ نفس نفس زدن و تب و لرزی که یکدفعه ای به جانش می افتاد و کاهشِ وزنی ک به سرعت خودش را نشان می داد ، هر کسی گوشه ای از خانه می نشست و تا سحر اشک می ریخت و دعا می کرد و دوباره فردا صبح روز از نو روزی از نو . در همان روزهایِ سختِ نا امیدی جوابِ آزمایش هایِ خاله را برایِ چند دکترِ معتبر در شیراز و تهران فکس کردیم و در نهایت یک دکتر در شیراز اعلامِ آمادگی برایِ پذیرشِ خاله در اسرعِ وقت کرد و اینطور شد که مامان و خاله و شوهرش راهیِ شیراز شدند و آنجا دوباره زیرِ بارِ استرس و فشارهایِ عاطفی عصبیِ فراوان در طیِ عملیاتِ تکرارِ تمامِ آزمایش ها ، دکتر نهایتا توانست که تشخیص بیماریِ لوپوس را بدهد و با داروهایِ فوق العاده قوی و مراقبت هایِ ویژه و دعاهایِ همه ی کسانی که ماجرا را می دانستند ، جلویِ پیشرفتِ بیماری را بگیرد و قرار شد برگردند و هر دو ماه یک بار دوباره خاله را ببرند برایِ یک چکاپِ دیگر و تغییرِ دز و یا احیانا نحوه ی مصرفِ داروها . همه خوشحال بودیم از اینکه حالِ خاله کم کم رو به بهبود می رفت و شادیِ سلامتیِ مادرشان در چشم هایِ دختر خاله و پسر خاله هایم جاری شده بود .

بابا بزرگ که فوت شد خاله به هم ریخت . وقتِ دکترش گذشت و چند مدتی ریتمِ منظمِ استفاده ی داروهایش ، نا منظم شد . تا که خاله یک هفته ی پیش در ادرارش خون مشاهده می کند و چند روزِ بعد چند جایِ بدنش کبود می شود و چند روز بعد ترش از لثه و زبانِ کبود شده اش خون جاری می شود و هیچ هم بند نمی آید . دکترِ خاله مسافرتِ خارج از کشور است . یک سال گذشت و دوباره خاله در قسمتِ شفا که مخصوصِ بیمارهایِ سرطانی است رویِ تختِ بیمارستان بستری است . خاله دو شب است که پلاکت می گیرد و خونش به سختی منعقد می شود . دوباره همه سرآسیمه و به هم ریخته ایم . این بیماریِ لعنتی این بار به جایِ شش ها و قلب که پارسال بافتِ هدف بودند به کلیه ها و سیستمِ گردشِ خون حمله کرده . دوباره نگرانی در چشمهایِ بچه هایِ خاله که پیشِ ما هستند موج می زند . دوباره اضطراب و تشویشِ بی حد و اندازه افتاده به جانِ شوهر خاله ام . دوباره همه مان آشفته ایم و نگران . دوباره کارمان شده رفتن از این دکتر به آن دکتر . از این آزمایشگاه به آن آزمایشگاه . از این بیمارستان به آن بیمارستان . یک اکیپ از خانواده در شیراز هم پیگیرِ ارتباط برقرار کردن با دکترِ خاله هستند و خدا فقط می داند قرار است این بار چه پیش آید .

مامان امروز بعدِ امتحانش رفته پیشِ خاله و غروب آمده درِ اتاق را می زند و می گوید کنارِ تختِ خاله یک خانمِ سرطانی است که بدنش چند وقتی است دیگر به شیمی درمانی پاسخ نمی دهد و تمامِ حنجره و دهان و مری اش را عفونت از بین برده است و روزهاست ک لب به چیزی نزده و دکترها جوابش کرده اند و خانواده اش بالایِ سرش انتظارِ سردِ غم انگیزی برایِ رفتن و راحت شدنش می کشند . مامان آمده و این حرفها را می زند و بعد می گوید بلند می شوی یک ظرفِ سوپ برایِ خانومه درست کنی ببرم برایش آبش را آرام بریزم تویِ دهانش ؟ اشک هام تمامِ این مدت پایِ گاز می چکیدند ...

خدایا جانم ؛ اللهم اشف کل مریض الهی آمین ..........

 

+ لوپوس بیماری ای خود ایمنی است که راجع بهش اطلاعاتِ کاملی را می توانید از گوگل بدست بیاورید .

+ نگارش در دوشنبه دوم تیر 1393ساعت توسط دخترِ بهار |

 

تمامِ این چند روز بغضی بودم و پاهایم را بغل کرده بودم و به چمدان بستنش چشم دوخته بودم . در سکوت به اندازه ی سه فصل دلتنگی تصویرش را در قلبم قاب می گرفتم . به عجله کردنش برایِ بستنِ این همه بار و بندیل خیره شده بودم و جوابِ سوال هایش را با سویِ چشمها و تکان دادنِ سر می دادم . تمامِ این چند روز بهانه گیر شده بودم و هرچه تمنا در دلم بود ریخته بودم تویِ چشمهام ، می رساندم به نگاهش که بفهمد و نرود . که بماند هنوز ..

امشب چند دقیقه مانده به رفتنش کنارِ قرآن و کاسه ی آب ، سرم را خم کرده بودم و اشکِ دلتنگی می ریختم . مادرم بهار مثلِ هر سال خانه را مرتب کرده بود ، زیرِ بالشم یس گذاشته بود و بالایِ سرم کنارِ شانه ام تویِ گلدان چند شاخه مریمِ سبز و سپید . لایِ پنجره را باز کرده بود ، گیس هایش را مرتب بافته بود و میانِ هر گیس شکوفه ی گیلاس کاشته بود . میانِ دفترِ دل نوشته هام چند برگِ سبز با رگ برگ هایی روشن به یادگار گذاشته بود و تویِ گوشِ گلدان هام ترانه ی نور خوانده بود . مادرم بهار امشب در آخرین لحظاتِ بودنش مرا سفت در آغوش کشیده بود و تویِ گوشم رازهایی به ظرافتِ رنگهایِ اصیلِ بالِ پروانه ها نجوا کرده بود و بر گونه ام بوسه زده بود و از راهِ روشنِ آمدنش ، به مقصدِ ستاره ی نیلی اش بازگشته بود .

از امشب که سرم را رویِ بالش می گذارم با عطرِ به جا مانده از نوازشِ دست هایِ کشیده و لطیفِ مادرم بهار خیره به روشن ترین ستاره ی آسمانِ شب ، تا بهارِ سالِ بعد ،  با او  زمزمه می کنم :

برای سبز شدن

سفر بهانه ی خوبی است

درست باید رفت 

وتاب باید خورد

به گرد کوه و درخت 

برای سبز شدن سکوت باید کرد

و خیره باید شد 

به قد کشیدن یک ابر 

خوشه بستن تاک 

و راز سرمستی

قبول کن زیبا

همیشه در پس این لحظه خاطراتی هست 

که با کرشمه ی یک نام میشود آغاز

درنگ جایز نیست 

همیشه می شود آغاز یک مسافر بود

همیشه می شود از باغ آرزو پیچید

به سمت جاده ی یوش

درست می گویم

همیشه آخر خرداد اول عشق است

به فکر راه نباش

همیشه در پل خواب 

مجال بیداری است

بیا و چشم بپوش از غروب پشت سرت

" محمد رضا عبدالملکیان "

+ نگارش در شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت توسط دخترِ بهار |

 

سعی کنیم در معرفی کردنِ آدم ها به هم چه در حضورشان و چه در غیابشان آن ها را با ویژگی هایِ مثبتشان مخصوصا دفعاتِ اولیه ، معرفی کنیم . خیلی وقت ها پیش می آید که کسی را نا خواسته یا کسی ما را ناخواسته ، با بَد معرفی کردن بصورتِ ناخودآگاه و بعضا خودآگاه ، از داشتنِ یک رابطه ی جدید و تبعاتِ خوبش محروم کنیم / کند .

+ نگارش در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت توسط دخترِ بهار |

 

تو را به خدا اینقدر به بچه هایتان محبتِ پولی نکنید . پول را جایگزینِ نوازش ، واژه هایِ محبت آمیز ، همدردی ، دلداری ، رفاقت ، صمیمیت ، هم سخنی ، هم دلی ، شادی و دورِ همی ، تشویق ، تنبیه و .... نکنید .

دور می شوید از هم و دیگر زبانِ هم را نمی فهمید . با هم سخن نمی گویید . در سکوت کنارِ هم زندگی می کنید و بر درهایِ رابطه روز به روز قفل هایِ بزرگ تری می زنید و دنیایتان روز به روز در تاریکیِ بیشتری فرو می رود و شما و نسل هایِ بعدِ شما روز و شب در این دنیایِ ظلماتی که ساخته اید راه می روید و به در و دیوار می خورید و هرچه بد و بیراه بلدید نثارِ روزگار و سرنوشتتان می کنید و متاسفانه آنقدر دیر متوجه سرچشمه ی تمامِ این مشکلات می شوید که اکثرا راهی برایِ جبران باقی نمانده .

+ نگارش در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت توسط دخترِ بهار |

 

خُب من آدمی هستم که به قولِ آدم هایِ این روزگار "تیز" نیستم . حالا "تیز" از چه لحاظ را خدمتتان عرض می کنم .

ببینید مثلا با عده ای در یک جمعِ چند نفری برای مثال : میهمانی ، باشگاه ، کلاس ، همایش و .... حضور پیدا می کنید که از بدوِ ورود همراهانتان ( بصورت خیلی زیر پوستی و ماهرانه ) شروع می کنند به زیرِ نظر گرفتنِ دیگر افرادِ حاضر در آن جمع و اگر خیلی خویشتن دار باشند بعد از خارج شدن از آن جمع و اگر هم نه که همان جا شروع می کنند به اظهارِ نظر راجع به نحوه ی پوشش و ظاهر و آرایش و عیوب و زیبایی هایِ چهره و اندام و جنس و قیمتِ لباس ها و کفش ها و کیف ها و زیور آلات و ... افرادِ حاضر در آن مکان . حالا من و امثالِ من در روابطِ اجتماعی شان با آدم ها در مقوله ی ظاهرشان باید یک چیزی خیلی خیلی به چشمشان بیاید و توجه شان را جلب کند تا به دقت نگاهش کنند و حتی شده راجع به آن حرف بزنند و نظر بدهند . در نظرِ این دسته از آدم ها ، من فردی کسل کننده هستم که ناتوانم در همراهیِ آنان به وقتِ صحبت در موردِ دیده ها و نظرهاشان و انتظارِ همراهی ای که از من دارند ارضاء نمی شود و آنها را از من به اصلاح زده یا فراری می کند که اگر خیلی خویشتن دار باشند به رویم نمی آورند و سعی می کنند سریعا پارتنرِ موردِ نظرشان را با ویژگی هایِ مشابهِ خودشان پیدا کنند و حسِ سرخورده شان را در حدِ کمال ارضاء کنند .

بر عکسِ پاراگرافِ بالا من آدمی هستم که دقت و ریز بینیِ آن دسته از آدم ها را در روابطِ اجتماعی ام در مقوله ی رفتار و کردارِ اطرافیانم دارا هستم . حالاتِ چهره ، حرکتِ چشم ها ، ریتمِ نفس ها ، سرعتِ گام ها ، حالتِ دست و پا و انگشتها ، ابرو ها ، لب ها ، گشاد و تنگ شدنِ بیش از حدِ سوراخ هایِ بینی ، تنِ صدا ، سکوت ها و مدتشان ،  و و و حتی لغاتی که طرف در بیانِ جملاتش از آن ها استفاده می کند را در کسری از ثانیه متوجه می شوم و خیلی هوشمندانه پیگیری شان هم می کنم . متاسفانه یا خوشبختانه باید بگویم که این ویژگیِ شخصیتی ام بی نهایت بر رویِ حسم و نوعِ رابطه ام با طرف تاثیرگذار است و خیلی کم پیش می آید که خلافِ ندایِ درونی ام که نتیجه ی رصدِ تمامِ این حالات و حرکات است ، عمل کنم .

اغلب دوستان و آشنایانم را گاهی مایوس کرده ام از اینکه در همان لحظه ی اول برایِ عوض کردنِ مدلِ مو یا ابرو یا رنگشان یا طرحِ ناخنشان یا مدلِ آرایششان و ... ذوق نزده ام و واکنش نشان نداده ام . در این سال ها خیلی رویِ خودم کار کرده ام و تا حدی هم موفق بوده ام که از آن حالتِ تویِ باغ نبودن در بیایم ولی زیاد تر از این حد را دوست ندارم . زیرِ نظر گرفتنِ رفتار و زبانِ بدنِ آدم ها برایم فوق العاده جذابیتِ بیشتری نسبت به ظاهرشان دارد . اینکه گاهی از ویژگی هایِ شخصیتیِ افراد چیزهایی را متوجه می شوم که وقتی بعدها بهش می گویم با تعجب چشم هایش را ریز یا گشاد می کند و می گوید فکرش را هم نمی کردم ، حالم را خوب تر از زمانی می کند که مثلا از مدلِ جدیدِ موهایش تعریف و تمجید کنم .

اینکه یک رابطه را با حوصله و دقت بشناسم و پیش بروم و تسلطم بر اوضاع را مدیریت کنم و سعی کنم کمتر بر اثرِ اشتباهاتی که در یک رابطه پیش می آید ( که گاها جبران ناپذیرند ) ، تجربه کسب کنم برایم با ارزش تر و دلپذیرتر از زمانی است که زود صمیمی شوم و اصطلاحا تمامِ خودم را برایِ طرف رو کنم . حتی اگر به قیمتِ کمرنگ شدنِ آن رابطه بینجامد اما کشف کردن و کشف شدن هم حس و حالِ خودش را دارد که به مذاقِ من زیادی خوش می آید و به مذاقِ بعضی دیگر اما نه !

+ نگارش در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت توسط دخترِ بهار |

 

می ترسم از روزی که برای من باشی و من دیگر به نداشتنت عادت کرده باشم ..

این هیچ ترس کوچکی نیست ... هیچ ....

+ نگارش در جمعه بیست و سوم خرداد 1393ساعت توسط دخترِ بهار |

 

دهانِ چمدان همینطور باز مانده مثلِ خودِ چمدان وِلو رویِ زمین . نه هیچ لباسی ، نه هیچ وسیله ای ، نه هیچ کفشی ، نه ... هیچ چیز جمع نکرده ام هنوز . ساعت از چهار شب هم گذشته و من فردا صبح ساعتِ هشت و سی با حالِ غمناکی دارم می روم سفر . سفری چند روزه در اوجِ خستگی و کارهایِ عقب افتاده ام . سفری که خسته ام می کند ولی چون دورم می کند ، دل به رفتنش رضا داده . دور می شوم تا شاید حالم تغییر کند . دور می شوم و چشم می سپارم به عددهایِ کیلومتر شمار تویِ جاده  تا که سریع فراموش کنم غمگین شده ام . دور می شوم تا آوارگیِ خوبِ سفر کمرنگ کند نداشته هایِ حیاتیِ زندگی ام را . دور می شوم و با لبخند باز می گردم . انشاالله ...

+ نگارش در چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت توسط دخترِ بهار |

 

میانِ این همه آدم یکی که نمیشناسمش برایم ایمیلی بفرستد به این مضمون : که تو آدمِ نوشتن بوده ای و آدمی که آدمِ نوشتن است با تمامِ بی وقتی و گرفتاری هایش اما می نویسد . دردِ تو اما یک چیزِ دیگری است ...

اینکه این آدم که حتی نمی توانم حدس بزنم کیست نمی دانم از کجا دست برده تویِ قلبم و این حرفها را کشیده بیرون مرا می ترساند . می ترساندم از این همه بی پروایی . کاش می دانستی هر حرفی را هر چقدر هم درست که نباید زد . شاید یکی دنبالِ حالِ خوب است . شاید یکی که افتاده بود تویِ رودخانه ی اندوه دارد خلافِ جریانِ آب حرکت می کند . شاید دارد تمامِ تلاشش را می کند که برسد به آب هایِ آزادِ آبیِ آسمانی که پر اند از ماهی هایِ لبخندیِ قرمزی . همان ماهی قرمز کوچولوهایِ نقاشی هایِ بچگی هامان که میانه ی رودی می کشیدیمشان که از بینِ دو کوهِ بزرگِ قهوه ای جاری بود تا دامنِ سبزِ علفزار .. شاید کسی این همه راه را پیموده و شب ها هم از حرکت نایستاده و قدم به قدم دست برده ستاره چیده جمع کرده تویِ دامنش برایِ روزهایِ خوبِ ادامه که در راهند .. شاید یکی وقتی غصه اش شده نصفه شب ها اشک هاش و حرف هاش را ریخته تویِ یک کیسه درش را محکم گره زده و قبلِ سپیده مخفی اش زیرِ تخت . شاید یکی هر روز صبح تویِ مسیرش یک دقیقه با یک درخت دست داده .. هوا را بوسیده .. به پرنده ها چشمک زده و یواشیکی برایِ خورشید خانوم بوسه فرستاده . شاید یکی این بهار ، نفس به نفس ، قدم به قدم ، شروع کرده به دریافتنِ زندگی ای که مدت ها یک گوشه افتاده بوده یک جاهایِ حساسیش لب پر شده  و یک لایه ی زخیم گرد و خاک رویش را گرفته بوده . شاید یکی که من باشم خواسته باشد این بهار، بیشتر و بیشتر لبخندهاش را ببیند . شاید یکی نگفته ولی دلش خواسته کسی که توانسته اینقدر بفهمدش از حضورِ گاه و بی گاهِ دخترِ بهار و نوشتنش فقط لبخند چیده باشد .. همین ...

+ نگارش در چهارشنبه چهاردهم خرداد 1393ساعت توسط دخترِ بهار |

 

صبایِ مهربانم و چکاوکِ عزیز

که هشتمین و دهمین روز از خردادِ بهاری را به نامِ خود متبرک کرده اید

زادروزِ بودنتان مبارک : )

+ هدیه ی ناقابلی است اما دوست داشتم عکسِ خوشبو ترین شب بوهایِ بهاری ام را تقدیمِ بودنتان کنم .

++ رفقایِ جانم لطفا برایِ دوست هام از آن آرزوهایِ نابتان کنید : )

 

photo by me

+ نگارش در شنبه دهم خرداد 1393ساعت توسط دخترِ بهار |

مطالب قدیمی‌تر